تبليغاتX
سایه ها

سایه ها

خدانگهدار

عکس قدیمی ...

سلام

بنا به اعلام برخی خبرگذاریهای دور و نزدیک بعلت بیریخت بودن عکس قبلی عکسی مربوط به دوران جوانیمان را در وب لاگ بنهادیم تا از خودشیفتگی مزمن خارج نگردیده و همچونان به مانند محمودی جان رئیس در خودشیفتگی بمانیم ......

راستی هم من و محمودجان خیلی شبیه همدیگریم ها ا ا ا  دقت کردین ؟؟؟

خودم میدونم که چه کامنتهای خونباری در این پست خواهد آمد ... ها ها ها ها

بعد التحریر:

۱- عکس مربوط به ۳ سال پیش و در موزه لوور پاریس گرفته شده است اینرا برای سوختن یه جای بد هومان جان نوشتیم .... بسوز داداش جان ها ها ها ها

۲- این سایت راه رفت زن و مرد رو شبیه سازی کره خیلی باحاله

http://biomotionlab.ca/Demos/BMLwalker.html

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 5:34  توسط سایه  | 

یه پست از یه کامنت

این کامنت تکمیل پستیه که همینجا نوشتم ... اگه گفتین کدوم پست؟؟؟

می نویسم لبخند
من اگر تشنه لبخند تو باشم چه کنم؟
می نویسم آغوش
من اگر در پی آغوش تو باشم چه کنم؟
گفته بودی که اگر بی تو و دلتنگ توام
یک به یک پر کنم این ف ا ص ل ه ها را
با تو دیــــــــــــــدار کنم
من اگر با تو و دلتنگ تو باشم چه کنم؟؟؟

قشنگ بود قشنگ بود مگه نه ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:56  توسط سایه  | 

کلافگی

سلام 
دیشب خیلی خسته بودم ، یعنی خدائیش فقط یادمه خودم رو به تخت رسوندم و همین ... البته نه اینکه فکر کنید که تخته گاز تا صبح رفتم هااااا نه بابا ساعت 2 بیدار شدم و از شدت سردرد بال بال میزدم.
نمیدونم چرا همش کلافه ام اینروزها !!! انگار هیچ چیز زندگی جور نیست ... یه مدت بدک نبودم یعنی سرم رو گرم کرده بودم به یه سری کارای خنده دار مثل چی ؟؟؟ اهان الان میگم :
مثلا زدم تو کار آشپزی Smiley from millan.net، ها ها ها البته اونم واسه این بود که به خودم ثابت کنم این زندگی کاملا عادیه ...بعد رفتم تو کار دکور  و تمیز کاری خونه  یه کم هم به این رسیدیم و بعد زدم تو کار کتاب خوندنReading a Book ( که این یکی خیلی حال داد مخصوصا سارتر ، هسه و کامو)
چه میدونم انگار این دور باطل ادامه داره و ما راه رو گم کردیم داداش!!!!
خسته ام و کلافه ... فردا دوباره جاده و 2 تا آدم منگ که هردوتاشون میدونن دارن میرینن تو زندگیشون اما باز عین یه جفت قاطر این راه رو میرن و میان  ( توضیح : پایینیه منم البته توضیح واضحات بود) تفریحمون هم شده سر به سر هم گذاشتن .
دلم واسه روزای احساسیم تنگ شده . دلم واسه جملات پراز حسم تنگ شده واسه نگاههای گرم و لبخندهای دوستانه ... دلم واسه کامران ( آسمونای .. زمین ...آسمون) تنگ شده .
اما بقول شاملو : دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند و رویاهایش را آسمان پر ستاره ندیده میپیرد.
راستی دلم واسه نوشته های جواد عظیمی هم تنگ شده . جواد جان اگه اینجا رو میخونی میگم دوباره : یادت نره که خیلی دوست دارم
فعلا با اجازه

بعدالتحریر :

یکی از علتهای کلافگی قضاوتهای آدمها درمورد همدیگه است ... کاش میشد اینجوری نباشه کاش صداقت آب و بلور مارد به گمراهی قاضیان نمیکشید کاشی صدای ماهی ها رو میشنیدیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:38  توسط سایه  | 

صبر کن ....

سلام

       یه وقتایی تویه جاده بارونی که کلی هم تریلی و کامیون توشن و هواهم تاریک شده و کلی هم گل و آب از زیر چرخها به شیشه ماشینتون میپاشه  و آدم  با جون کندن از یکی یکی این کامیونها که با ۵ کیلومتر سرعت دارن تویه صف ۲۰ - ۳۰ تایی میرن بابدبختی رد میشه با این امید که سریعتر و راحتر جاده رو طی کنه و تن خسته از کارش رو به شهر و خونه اش  برسونه ... توی این مسیر تنها چیزی که توی ذهن آدم میگذره عبور از اینهامه ماشین لعنتی که راننده هاش با آرامش از اون بالا دارن میخندن به جون کندنت . حالا تو این جاده وقتی یه نفر بهت میگه : میشه این کنار کمی با ایستی تا من خرید بکنم ؟ با لبخند بهش نگاه میکنی ( شایدم تو اون تاریکی لبخندت رو نبینه ) و میگی : حتما ... حتما میشه .

بعد که ایتادی همه اون ماشینهارو میبینی که دوباره از کنارت رد شدن و تو دوباره باید با بدبختی ازشون عبور کنی ، فقط بخاطر اینکه به خواسته یه نفر صبر کردی و مسیری که از همه رد شده بودی دود شده و از اول باید شروع کن.

اما قشنگی زندکی به همین چیزاست ... به اینکه به خاطر آدمها صبر کنی و دوباره تلاش کنی و دوباره صبرکنی .... و از این صبر و تلاش لذت ببری نه اینکه برده باشی و فقط تن یدی به مصیبتها .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 4:44  توسط سایه  | 

جل الخالق خالی بندی رو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داستان کوتاه نیاز

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »

-----------------------

کی باور میکنه این حرفارو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:12  توسط سایه  | 

شبهای روشن

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

                                                                                 سعدی

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 5:55  توسط سایه  | 

رهایی

مینویسم د   ی   د   ا   ر

                       تو اگر بی من و دلتنگ منی .....

                                         یک به یک

                                              فاصله ها را بردار !!!!!!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:43  توسط سایه  | 

تفاوت اساسی

سلام

یه رفیقی دارم که خیلی باهم فابریک میزنیم Gemini یعنی ناچاریم که اینجوری باشیم چون تقریبا ۶۰ تا ۷۰ درصد از ساعات کاری و غیر کاری رو که بیدار هستیم باهم میگذرونیم . این رفیق ما فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاههای دنیاست و کلی هم هارت و پورتیه یعنی بقول خودش خیلی شاخه البته از حق نگذریم آدم باسواد و باهوشیه  اما جلو حاجیتون ... میدونین که بقول صمد آقا :" هیشکی(هیچکی) نمیتونه مثل مو خوشبخت نباشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! "

خلاصه این داااشی ما ۱ سال تو گوش ما داره میخونه که :" ای بابا دنیا رو سخت نگیر ... حالشو ببر ... اینهمه آدم تو دنیاست معطل یکیشون نشو  و خلاصه از همین شر و ورا که اصولا آدم از بیرون گود خوب بلغور میکنه . آقا این شازده باقالی افتاده تو دام .... چی ؟؟؟؟ آهان دمتون گرم که همتون اینکاره این و این آوازم با ریتمش خوب بلدین .... "  افتادم تو دام ....  نفهمیدم آی  نفهمیدم " حالا چه تفاوت اساسی بین قبل و بعد این اتفاق حادث شده ؟؟؟؟؟؟؟

نه نه ... این بابا که روش کم نمیشه بگه حرفام چرند بود ... فقط حالا کار خودش رو خیلی باحال و اساسی و در واقع یه شکار درست میدونه HippieHippie و ماروهم اسگل میدونه ( که صد البته هستیم ) جالب ترین بخش قضیه غیرت نهفته ایه که ییهوووو ظاهر شده و همه اون شوخی ها و متلکهایی که خودشون میفرمودن حالا توهینه و رگ گردن مبارک رو میکنه به قطر یک و نیم سانتیمتر ( واحد رایج طول برای رگ گردن مخلوقات غیرتی)

خلاصه ما از دیروز تا میخوایم حال طرف رو ازش بپرسیم عرض میکنیم :" قربان منزل حالشون خوبه ؟ تعجبقربان منزل منتظرن ؟ قربان منزل رو بغل فرمودین ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قربان منزل محل کارشون کجاست ؟!!!!!!!!!

قربان با منزل میرین بیرون ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

بجون مادرم چهار روز دیگه هم بهش میگه باید چادر سرت کنی Arabic Veil وااااااااااااااای ی ی ی ی چه شود .....

فکر کن ..... عجب دنیاییه خداییش بقول پدر بزرگ خدابیامرزم :" آدم واسه این یه سیر گوشت چه ها که نمیکنه ( ای کامران بی ادب ب ب ب ب ب ب)

البته امیدوارم که آخر عاقبتش ختم به یه رابطه صمیمانه بشه نه یه رابطه اینجوری :10_9_210.gif

فعلا عزت زیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:37  توسط سایه  | 

تهران - مهر ماه 88

سلام 

هوا کم کمک داره تیزی سرما رو به خودش میگیره و من طبق معمول تو اولین سرمای پاییز مریض شدم ، به نظرم ساختار دفاعی بدنم رو خودم تضعیف کردم با تجویزهای الکی و در پیتی که واسه خودم میکنم مثلا این نما رو داشته باشین:

مکان : داروخانه شبانه روز .... بسیار شلوغ

زمان : همین ۲ ماه پیش

بازیگران : من و یه عده آدم دیگه !!!!!!!!!!

یه کمی پشت گیشه دریافت نسخه منتظر شدم خیلی شلوغ بود منم خیلی گلوم درد میکرد و تب داشتم بدن درد هم که اصلا نگو نپرس.. یه کم این پا و اون پا کردم و رفتم به انتهای سالن داروخانه که امتدادی طولی داره ...

من : سلام خانم ، معذرت میخوام یه کاغد و خودکار به من لطف میکنین ؟

فروشنده لوازم آرایشی ( با تعجب): بله ، بفرمایید.

منم شروع کردم به نوشتن :

۱- یک ورق آموکسی سیلین

۲- یک ورق متول کارمابول

۳- یک ورق دیکنوفناک

۴- یک ورق قرص سرما خوردگی

۵- یک ورق آنتی هیسامین

۶- یک شیشه شربت سینه با پایه گیاهی

۷- یک بسته قرص جوشان

من :خانوم بفرمائید خودکارتون ممنونم

یارو هم مثل جن زده ها منو نگاه میکرد گفت خواهش میکنم

ورق رو تحویل مسئول دریافت نسخه ها دادم یارو یه نگاه کرد و با پوزخند گفت : آقای دکتر اسم بیمارتون چیه ؟ منم گفتم : .............

خلاصه اینجوری ترتیب سلامتی و سیستم دفاعی خودمو دادم بگذریم که همیشه همین روش واسه من بهترین روشه خوب شدنه ولی نمی دونم اینبارم جواب میده یا نه ؟؟؟؟

فردا کله سحر باید کلی رانندگی کنم البته با یه لگسوز ۲۰۰۹ که عین هواپیما میمونه جاتون کلی خالی.

راستی این خانم س. کلخ....!!!!!!( اه حیف خانوم که به این فلان میگم ) حتما میان اینجا و شروع به زر زر میکنن که البته دیگه مهم نیست هرکی باید میشناختش تا حالا با ادبیات و ادا در آوردنش شناختش خدا شفاش بده ...

بعد التحریر :

این سطرهای آه که هرجا نوشته ایم         از روی آن دوزلف چلیپا نوشته ایم

هرچند نیست درد دل ما نوشتنی            از اشک خود دوسری به ایما نوشته ایم

سلامت باشید دوستای خوبم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:15  توسط سایه  | 

فعلا بای بای

سلام

کسی سوال میکند : " به خاطر چه زنده ای ؟"

 و من برای بودنم تورا بهانه میکنم

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط سایه